سلام و بنوعی خداحافظ !
يادمه ۱۰۰ بار خواستم اين وبلاگ رو با تمام خاطره هاش تموم کنم اما ديدم نميتونم ! خواستم برم اما ديدم قدرتش و ندارم اما بعد از مدتها به نتيجه رسيدم که بايد برم ...
واقعيت اينه دنيای مجازی آدم مجازی ميطلبه ... ديروز ميخواستم مطلبی رو بدم از ته دل اما ديدم نميشه چون خلوت صميمی من بهم خورده بود.

ديدم ديگه نميشه بی ريا و صميمی آدم با خودش هم درد دل کنه در هرحال اين وبلاگ با همه شيرينی ها و تلخی هايی که داشت عمرش به پايان رسيد !
نه ديگه از موسيقی خواهم نوشت نه از عشقی سر شکسته نه از دنيای خيالی نه از دنيای کودکی و نه از انديشه و نه از ...


ميدونيد : خنده رو با غصه نميشه نوشت...

ميدونيد قبلا بازديد کننده هام عاملی بودند که بنويسم و بنويسم اما الان ديگه نميخوام کسی سری بزنه .
همه منو اينجا بعنوان حامد مدير گروه موسيقی ميشناسند ...من تو زندگی سعی کردن انسانی با ظرفيتهای خودش باشم حامد مدير گروه يه وظيفه ای داره و يه وبلاگ ديگه .. حامد هی يو يه آدم ديگست ! اما مثل اينکه واقعيت تلخ دنيای ما بايد تکرار بشه :
ميخوام نقاب تاره کنم .... واقعيت اينکه من ميخواستم با چهراه ای و اقعی در دنيايی مجازی بسر ببرم اما اين در تضاد با واقعيت اين دنيای مجازيه! اما مگه کسی به حامد هی بو توجه کرد.....


مرا در ياب من خوبم هنوزم آب ميکوبم
هنوزم شعر ميريسم
هنوزم باد ميروبم
مرا در ياب در سرما

مرا درياب تا فردا

مرا درياب تا رفتن

 مرا درياب تا اينجا

مرا درياب تا باور

 مرا درياب تا آخر ...

و نکته ديگه اينه که الان دوست دارم کسی که مياد اينجا بدون توجه به من نوعی بدون توجه به جنسيت و سن به نوشته ها نگاه کنه اما متاسفانه ظاهر هر چيزی بقدری در زندگی برای ما مهم شده که گاهی اوقات باطن رو فراموش ميکنيم... و ميرم چون به باورهام و اعتقاداتم ميخوام عمل کنم ...


Hey you,
Out there in the cold,
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?
Hey you,
Standing in the aisle,
With itchy feet and fading smile,
Can you feel me?

و اما کلام اخر از هر کسی که بنوعی با حرفهام حتی لحظه ای از دستم ناراحت شده و باعث ناراحتيش شدم از همينجا معذرت ميخوام .
در اينجا هميشه مشکلی و يا درگيری بين من و يا ساير دوستان پيش ميومد که فکر کنم ربطی يه رفاقت و دوستيمون نداشت در هر حال هر کسی از دست من حرفی و يا چيزی شنيد ببخشه ...


مرا ببخش اگرچه رفيق و يار نبودم مرا ببخش ....

چون هيچ موقع دوست نداشتم موجبات ناراحتی بقيه رو فراهم کنم . دوست داشتم با همه رفاقت کنم با همه باشم اما...
آه دوستت دارم ها چه کوتاهند...

و تشکر از همه دوستانی که تو اينجا پيدا کردم و به من هم خيلی لطف داشتند و حرفی نمونده به جزحرفی که اولين و اخرين واقعيت زندگی بوده حرفی که شايد زبان حال اين وبلاگ از ابتدا تا انتها بود و گويای همه چيز در زندگی  :
خسته ...خسته ...
در زندگی زخم هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد آنجايی که زندگی با مرگ بهم آميخته می شود و تصوير های منحرف شده به وجود می آيد . ميل های کشته شده ديرين , ميل های محو شده و خفه شده دوباره زنده می شوند و فرياد انتقام می کشند . "
تنها چيزی که از من دلجويی می کرد اميد نيستی پس از مرگ بود فکر زندگی دوباره مرا می ترسانيد و خسته می کرد من هنوز به اين دنيايی که در آن زندگی می کردم انس نگرفته بودم دنيای ديگر به چه درد من می خورد ؟ حس می کنم که اين دنيا برای من نبود برای يک دسته آدم های بی حيا , پر رو , گرا منش , معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنيا آفريده شده بودند و از زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلوی دکان قصابی که برای يک تکه گوشت دم می جنبانيدند , گدايی می کردند و تملق می گفتند فکر زندگی دوباره مرا می ترسانيد و خسته می کرد نه من احتياجی به ديدن اين همه دنيا های قی آور و اين همه قيافه های نکبت بار نداشتم مگر خدا آنقدر نديد بديد بود که دنيا های خودش را به چشم من بکشد ؟ "
تنها مرگ است که دروغ نمی گويد . حضور مرگ همه موهومات را نيست و نابود می کند ما بچه مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند در سن هايی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهميم اگر گاهی در ميان بازی مکث می کنيم برای اين است که صدای مرگ را بشنويم و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می کند .


خدا حافظ

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳