برای هستی

سلام هستی جان .... ميدونم غم سنگينی تمام وجودت رو گرفته ... غمی که هيچ دوا و درمانی نداره جز زمان اما زمان هم تنها کارش پوشاندن زخمهاست نه التيام اون

ميدونم که چقدر از اين جملاتی که اين روزها ميشنوی دلگيری: غم اخرتون باشه

ميدونم هيچ حرفی هيچ کسی نميتونه دلداريت بده ...

اما دردی رو که ميکشی نميدونم....

از دلتنگيهات نميدونم....

از گريه هات ....

از تنهاييت.....

اما اين رو ميدونم که بايد زندگی کرد .... بايد با حقيقت زندگی کنار بيای ...حقيقتی که بهت ميگه :

اين نيز بگذرد

دوباره متولد شدی ... تولد رو تبريک ميگم ميدونم شمعها رو با اشکهات خاموش ميکنی ....  و کيک تولدت تلخترين تلخيهاست....

اما بدون اميد خيلی ها حالا توئی ...بزرگ باش .... قوی باش.... همچون کوه

بگذار ديگران در قله وجودت مغرورانه صعود کنند .....

و ديگر هيچ ....

چيزی ندارم بگم بدون هنوز برای دعا کردن دير نيست......

 

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢