سکوت... سکوت ... بعضی موقع ننوشتن بهتره

==============================================

يه حادثه ... به وبلاگی سر زدم که نويسندش سرطان داشت ... الانم فوت کرده... بهمين سادگی ..................................................................................................

==============================================

 

 عشق اما پيداست

 شهيار قنبري




سازهاي غربت ، سازهاي ناكوك
شعر، بادامي تلخ ، سوگوارِ دلپوك
برگها زردِ زرد ، وقتي هوا نيست
بوسه سردِ سرد ، صدا صدا نيست
زخم هم چه بيهوش ، هيچ كس با ما نيست
شب چنان تيره ، كه شب پيدا نيست
شب هم پيدا نيست،...
شب هم پيدا نيست....
عشق اما پيداست
عشق اما پيداست
حرف حرفِ فرداست
كارِ بچه هاست
طاق ها بي كاشي ، راه ها مثل هم
حرف ها شاعر كش ، بغض ها بي شبنم
دست ها افتاده ، سرها خميده
چشم ها خشكيده، عطرها پريده
ماه هم دورِ دور ، آه اما نزديك
روز هم بي روزن ، سرد ، سرد و تاريك
چه سرد و تاريك، چه سرد و تاريك
عشق اما پيداست
عشق اما پيداست
حرف حرفِ فرداست
كارِ بچه هاست
دستِ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زيرِ باران
آخرين شاعر پريد و دود شد ، شعرش از هر دشنه اي آويزان
شاپرك افتاده در جوهردان ، ياسِ بي سر، وقفِ مرهم گاه
اي يقين سبز مثلِ معجزه ، سايه ي آمدنِ تو در راه
روز بايد باشد ، عشق اما پيداست ....

امشب شب شهيار.....

کسی که عشق رو برام معنی کرد

                           

سری هم به اين وبلاگ بزنيد

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢