سلام اين چند وقته صد بار اومدم مطلب بدم پاک کردم ديگه خسته شدم يه مطلبی از يه وبلاگ خوندم کلی کيف کردم براتون ميزارم البته با اجازه صاحبش.
تو اين چند وقته که سری به وبلاگ ها ميزدم نه وبلاگای موسيقی عمومی - زندگی - شخصی يه چيزه جالبی که بهش برخورد کردم اين بود که همه از يه چيزی ميناليدن از عشق
يکی از اينکه تو عشقش شکشت خورده بود گله داشت اون يکی داشت از غم هاش مينوشت يه وبلاگهای ديگه هم که رابطه دختر وپس داشتن نقد ميکردن اون يکی داشت حال همه دخترا رو ميگرفت نميدون وا... خودمم موندم مثل اينکه مشکل همه تو اين سن اينه خودم کلی نوشتم و نوشتم تا تو وبلاگ بزارم ديدم نميشه يه کتاب بايد در موردش نوشت. یه چند تا لینک گذاشتم که کلی وقتو مختون کار میگیره اگه دنبال ایجور چیزا هستین یه سری بزنین.
اما فعلا هميشه که من اينو آويزه گوشم کردم

من بتنهائی خويش معتادم.

tootfarangi.blogspot.com
اين وبلاگ رو همه برن که کلی هميشه توش دعوا بوده

وبلاگ زير شلواری نرفی عمرت بر فنا رفته خيلی باحاله ما که کلی خنديديم.

اما یه مطلب از یک دوست که با اجازه تو وبلاگ میزارم


با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش.
او یک شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم .سرش را بالا کرد .دید که مرا می شناسد .
خندیدم .
گفت: " دوستیم؟ " .
گفتم:" دوست دوست."
گفت: " تا کجا ؟ "
گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. "
گفت: " تا مرگ! "
خندیدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! "
گفت: "باشد،تا پس از مرگ!"
گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد."
گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی
پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم. تا بهشت .تا جهنم .تا هر جا
که باشد من و تو با هم دوستیم."
خندیدم.گفتم: "تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار .
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا
تا نمی گذارم ."
نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد . می دانستم. او می خواست
حتما دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید .

****
گفت: "بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم."
گفتم: "باشد. تو بگذار."
گفت: "شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ،
یکی مال من . باشد؟ "
گفتم: "باشد."

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی
دست من .باز همدیگر را نگاه می کردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست .
من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را
می مکیدم.
می گفت:"شکمو! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را می گذاشت
توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می گفتم: "بخورش! "
می گفت:"تمام می شود. می خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش
را خورده بودم.
گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها .آن وقت
چه کار می کنی؟"
گفت: "مواظب شان هستم." می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی
که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و
می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد."

****
یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است.
او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه
شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند.
می خواهد برود .برود آن دور دورها.
می گوید :"می روم اما زود بر می گردم." من می دانم که می رود و بر نمی گردد.
یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش.
گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین
شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش.
هر دو را خورد .خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. می دانستم دوستی او
«تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان
را نخورد.
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟!
  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢