روزگار غريبيست نازنين

خيلی خسته ام از همه چيز و همه کس

خدائيش زندگی چه چيزه مزخرفيه

خيلی وقته دارم زندگيمو در همون لحظه احساس مينم اسمشو ميزارم حس آنی

کاری هم ندارم که فردا ميخاد چه اتفاقی بيفته اما بعضی اوقات يه چيزائی آدمو تکون ميده

يک اشتباه يک حس يه غم يه مکان خاطره انگيز يه آهنگ همه و همه ميتونه زجر دهنده بشه

امروز يه آهنگ از شادمهر گوش دادم کلی خاطره برام زنده شد همشم خاطره بد البته اون زمان کلی خوب بود اما الان حسرت میخورم که چه زود گذشت همه چیز عوض شد آدما - حرفاشون - احساسشون
آره به بهانه بزرگ شدن چه غلطا که نکردیم چه دلایی این وسط شکست

آدم هر چقدر بزرگ ميشه چه قدر پست ميشه من من من من
همش من يه آدم پست خودخواه اين خدا هم که فعلا ما رو پيچونده به قول يکی موبايلش ديگه در دسترس نيست

حالم از همه کس وهمه چیز بهم میخوره از مردم حکومت دختر پسر نمیدونم یواش یواش دارم دور خودم دیوار میکشم
دیواری از تنهائی

فعلان زديم به سيم آخر

زندگی رسم غريبيست

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱