شده با يه کامنت حالتون گرفته بشه ... امروز بصورت بسيار بدفرمی حالم با يه کامنت گرفته شد.

مشکل اين بود که دوستی که برامم عزيز بود با يه کامنت من دچار سو تفاهم شد...از يه ديد ديگه ميشه گفت اونم حالش گرفته شد .....

امشب شب يلداست .... چه فرقی ميکنه!!!

من که هر شب تا صبح بيدارم هرشب شب يلدا بوده .......

آدم هر شب بيدار باشه + تخمه آجيل هم ببلعه!!! حس شب يلدا از بين ميره ......

.......

 

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

 

برای هستی

سلام هستی جان .... ميدونم غم سنگينی تمام وجودت رو گرفته ... غمی که هيچ دوا و درمانی نداره جز زمان اما زمان هم تنها کارش پوشاندن زخمهاست نه التيام اون

ميدونم که چقدر از اين جملاتی که اين روزها ميشنوی دلگيری: غم اخرتون باشه

ميدونم هيچ حرفی هيچ کسی نميتونه دلداريت بده ...

اما دردی رو که ميکشی نميدونم....

از دلتنگيهات نميدونم....

از گريه هات ....

از تنهاييت.....

اما اين رو ميدونم که بايد زندگی کرد .... بايد با حقيقت زندگی کنار بيای ...حقيقتی که بهت ميگه :

اين نيز بگذرد

دوباره متولد شدی ... تولد رو تبريک ميگم ميدونم شمعها رو با اشکهات خاموش ميکنی ....  و کيک تولدت تلخترين تلخيهاست....

اما بدون اميد خيلی ها حالا توئی ...بزرگ باش .... قوی باش.... همچون کوه

بگذار ديگران در قله وجودت مغرورانه صعود کنند .....

و ديگر هيچ ....

چيزی ندارم بگم بدون هنوز برای دعا کردن دير نيست......

 

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

 


کلاس دهم
وقتی تو کلاس زبان روی صندلی نشستم به دختری که کنارم نشسته بود خيره شدم اون به اصطلاح بهترين دوستم بود به موهای بلند ابريشم مانندش نگاه کردم و آرزو کردم که کاش اون مال من بود ولی اون اينجوری تصور نميکردو من اينو ميدونستم بعد از کلاس یِ سرپيش من اومد و جزوه ای که روز قبل نوشته بود و از من گرفت من هم اونا رو بهش دادم اون از من تشکر کرد و گونه هامو بوس کرد من ميخواستم بهش بگم من ميخواستم که اون بدونه که من نميخوام فقط يک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خيلی هم خجالتی ولی نميدونم چرا؟

 

کلاس يازدهم


تلفن زنگ زد؛اون طرف خط اون بود داشت گريه ميکرد مِن مِن ميکرد در مورد اينکه چه جوری عشق، قلبشو شکونده از من خواست اونجا برم چون نميخواست تنها باشه بنابراين منم رفتم پيشش وقتی رو مبل کنارش نشستم به چشمای عسليش خيره شدم آرزو کردم که ايکاش اون مال من بود بعد از 2 ساعت و ديدن فيلم دراو با ريامور و خوردن 3 تا چيپس تصميم گرفت که به خونه برگرده اون به من نگاه کرد و گفت:ممنون و گونه های منو بوس کرد من ميخواستم بهش بگم من ميخواستم که اون بدونه که من نميخوام فقط يک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خيلی هم خجالتی ولی نميدونم چرا؟

 

سال آخر
یِ روز خوب اون به طرف لوکر من اومد و گفت که دوستش مريضه و نميتونه با اون بره خوب من هيچ دوست دختری نداشتم؛و کلاس هفتم ما بهم قول داده بوديم که اگر هر کدوم از ما ها دوستی نداشت ما با هم باشيم ....فقط بعنوان دوستای صميمی بنابراين ما همين کارو کرديم اونشب بعد از اينکه همه چيز تموم شده بود من جلوی پله های در ورودی ايستاده بودم و وقتی که اون به من لبخند زد من بهش خيره شدم و اون هم با چشمای شفافش به من خيره شد گفت:من بهترين لحظاتو داشتم مرسی!و گونه های منو بوس کرد من ميخواستم بهش بگم من ميخواستم که اون بدونه که من نميخوام فقط يک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خيلی هم خجالتی ولی نميدونم چرا؟


فارغ التحصيلی
يک روز گذشت بعد يک هفته و بعد يکماه در عرض يک چشم بهم زدن روز فارغ التحصيلی رسيده بود من اونو بهنگام گرفتن مدرک ديپلم که مثل يک فرشته روی سِن بود تماشا ميکردم من ميخواستم که اون مال من باشه ولی اون اينجوری تصور نميکرد قبل از اينکه همه به خونه هاشون برگردن تو لباس جشن و کلاه پيش من اومد و وقتی من بغلش کردم گريه کرد بعد سرشو از روی شونه های من برداشت و گفت:ممنونم ؛تو بهترين دوست منی و بعد گونه های منو بوس کرد من ميخواستم بهش بگم من ميخواستم که اون بدونه که من نميخوام فقط يک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خيلی هم خجالتی ولی نميدونم چرا؟

روز ازدواج
الآن روی صندلی کليسا نشستم و اون دختر داره با یِ مرد ديگه ازدواج ميکنه من ميخواستم که اون مال من باشه ولی اون اينجوری تصور نميکرد و من اينو ميدونستم ولی قبل از اينکه اون بره به طرف من اومد و گفت:تو اومدی !و بعد تشکر کرد و گونة منو بوس کرد
من ميخواستم بهش بگم من ميخواستم که اون بدونه که من نميخوام فقط يک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خيلی هم خجالتی ولی نميدونم چرا؟

 

مرگ
سالها گذشت من به تابوت دختريکه بهترين دوست من بود نگاه کردم هنگام انجام مراسم اونها دفتر خاطرات اونوخوندن اون اين دفتر رو در دوران دبيرستان نوشته بود و اين چيزيکه اونجا نوشته بود:؛
؛"من به اون پسر خيره شدم در حاليکه آرزو ميکردم که ايکاش اون مال من بود ولی اون اينجوری تصور نميکرد و من اينو ميدونستم من ميخواستم به اون بگم من ميخواستم که اون بدونه که نميخواستم که فقط يک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خيلی خجالتی هم و من نميدونم چرا؟
ايکاش اون به من ميگفت که دوستم داره
و ............ايکاش
کاش منم ميتونستم اينو بگم من به خودم فکر کردم و گريه کردم حالا در حق خودتون یِ خوبی کنيد به اون بگين که اونو دوست دارين اونها اونجا نيستن......برای هميشه و تا ابد....."؛

 

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢

 

داستان آفرينش

هنگام آفرينش جهان و حيوانات انسان

خدا الاغ رو آفريد

خدا به الاغ : تو الاغ خواهی بود . تو بايد از صبح تا شب کار کنی و بار بر دوش خود قرار دهی و حمل کنی و غذای تو علف خواهد بود  . تو هيچ گونه هوش و زيرکی نخواهی داشت و من به تو ۵۰ سال عمر ميدهم

الاغ جواب داد :من الاغ خواهم بود اما ۵۰ سال برای من خيلی زياد تنها به من ۲۰ سال عمر بده

خدا درخواست او را پذيرفت

خدا سگ رو آفريد.

خدا به سگ : تو از خانه انسان مواظبت خواهی کرد و بهترين دوست او خواهی بود . تو بايد از ته مانده های غذای او اطعام کنی .و تو ۳۰ سال عمر ميکنی

سگ به خدا : خدايا من سگ خواهم بود اما ۳۰ سال زياد من از تو تنها ۱۵ سال ميخواهم

خدا درخواست او را پذيرفت

خدا ميمون را آفريد

خدا به ميمون :تو بايد بالا پايين بپری از اين ور به اونور و موجبات سرگرمی وتفريح انسان رو بوجود بياد تو ۲۰ سال عمر ميکنی

ميمون به خدا : قبول اما ۲۰ سال زياد تنها ۱۰ سال به من عمر بده.

خدا درخواست ميمون رو هم پذيرفت.

در آخر خدا مرد رو آفريد و به او گفت :

تو مرد خواهی بود تنها موجود عاقل در دنيا تو بايد از همه هوشت استفاده کنی تا ارباب و سرور تمام موجودات بی عقل و حيوانات بشوی تو فرمانروای زمين ميشوی من به تو ۲۰ سال عمر ميدهم

اما جواب مرد به خدا :

من مرد خواهم بود اما ۲۰ سال خيلی کمه به من ۳۰ سالی که الاغ+ ۱۵ سالی که سگ  و ۱۰ سالی که ميمون نخواست رو به من بده

خدا هم قبول کرد.

وبعد از اون بود که مردها تنها ۲۰ سال بعنوان يک مرد زندگی ميکنند و بعد از ازدواج ۳۰ سالشون رو مثل الاغ تنها بايد حمالی کنند و بار زندگی رو به دوش بکشند و وقتی بچه ها بزرگ شدند اون وقت بايد مثل يه سگ ۱۵ سال از خونه مواظبت کنه و هر چی اونها بهش دادن بخوره

وقتی هم که پير شد ميتونه بازنشسته بشه و ۱۰ سال مابقی عمرش رو مثل ميمون از اين خونه به اون خونه  بدنبال اين فرزند و اون فرزند و بايد برای نوه هاشون هم دلقک بازی در بيارند و سرگرمشون کنند.

و اين بود داستان  زندگی ...........

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

 

سلام...

حالم گرفتست .....

کيوان هم رفت ...

قديميترين دوست ....

با هم شروع کرديم .....يک ساله وبلاگ مينوشتيم ... کلی خاطره ......

شبهای کوير هم تمام شد ................................

 

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

 

راست يا دروغ؟

چند وقت پيش يکی از فروشندگان سيگار (دکه روزنامه فروشی ) به اين بازداشت شد چون روی برگه ای اين رو نوشته بود :

 

بهمن تمام شد .

آزادی نداريم

تير هست.

 

          

  
نویسنده : unforgiven ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢